محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5342
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نقفور پنجاه هزار دينار خراج و جزيهء سرانهء خويشتن و وليعهد و بطريقان و ديگر اهل ولايت خويش را فرستاد كه از جمله چهار دينار سرانهء خود وى بود و دو دينار سرانهء پسرش استبراق و همراه دو كس از بطريقان بزرگ خويش دربارهء دختركى از مردم هرقله به رشيد نامه اى نوشت به اين مضمون : « به عبد الله هارون امير مؤمنان ، از نقفور شاه روم . سلام بر تو باد اما بعد ، اى پادشاه ، مرا به تو نيازى هست كه دين و دنياى ترا زيان نمىزند و بسيار آسان است ، اينكه دختركى از مردم هرقله را كه براى پسرم نامزد كرده بودم به پسرم ببخشى ، اگر رأى تو باشد نياز مرا انجام دهى و سلام بر تو باد با رحمت و بركات خداى . » گويد : و هم نقفور مقدارى عطر و يكى از سراپرده هاى رشيد را به هديه خواسته بود . رشيد بگفت تا دختر را بجويند و چون بياوردند او را بياراستند و بر تختى نشاند در سراپرده اى كه خود وى در آن جاى داشت . آنگاه دختر و سراپرده را با همه ظروف و اثاث كه در آن بود به فرستاده نقفور تسليم كرد و عطرى را نيز كه خواسته بود فرستاد با خرما و نانهاى فاخر و مويز و ترياق . و اين همه را فرستادهء رشيد به دو تسليم كرد كه نقفور يك بار درهم اسلامى بر استرى تيره رنگ به دو بخشيد كه پنجاه هزار درم بود ، با يكصد جامهء زيبا و دويست جامهء ابريشمين نازك و دوازده باز و چهار سگ شكارى و سه يابو . گويد : نقفور شرط كرده بود كه ذى الكلاع و صمله و قلعه سنان ويران نشود . ( 322 رشيد نيز با نقفور شرط كرده بود كه هرقله را آباد نكند و سيصد هزار دينار بفرستد . در اين سال يك خارجى از طايفهء عبد القيس به نام سيف پسر بكر قيام كرد ، رشيد ، محمد بن يزيد را به مقابلهء خارجى فرستاد كه او را در عين النوره بكشت . مردم قبرس نيز پيمان شكستند ، معيوف بن يحيى به غزاى آنجا رفت و مردمش